دستم را که بگیری
گرم می شوم .
لبخند که بزنی
دنیا شیرین می شود
آن قدر که این فنجان قهوه
زیر باران فجایع
بچسبد
ماه پا به فالم گذارد
و ستارگان
دیگر
خاری به چشم شب هایم نباشند ...
دستم را که بگیری
گرم می شوم .
لبخند که بزنی
دنیا شیرین می شود
آن قدر که این فنجان قهوه
زیر باران فجایع
بچسبد
ماه پا به فالم گذارد
و ستارگان
دیگر
خاری به چشم شب هایم نباشند ...

... ... .... ... ... ... ...
و اما ترانه
دریا رو با چشمات شاعر کن
ماهُ واسه اقرار حاضر کن
حکمی بده تبعید کن مرگُ
شاه دلی دستور صادر کن ...
چشماتُ رو خورشید می بندی
از زندگی انگار دل کندی
از گریه لبریزی ولی بی اشک
هرشب به حال گریه می خندی
سردی شبیه روزگار من
دردی ، شدی دار و ندار من
تو خنجری اما نمی بری
از سر گذشته انتظار من
چشماتُ وا کن زیر آوارم
از من نخوا دست از تو بردارم
از من که بی تو سخت می خندم
از من که بی تو ساده می بارم
سردی شبیه روزگار من
دردی ، شدی دار و ندار من
تو خنجری اما نمی بری
از سر گذشته انتظار من

شاید آمده باشم ...شاید جا مانده باشم...شاید بروم ...شاید بمانم ....
هرچه هست خوب می دانم که هستم و می خواهم بمانم ... و خوب تر می دانم که تنها نیستم ...
برای روزهایی که نبودم از دوستانم عذر می خواهم ... اینکه از یاد نرفته ام این همه پیام ...این همه تماس امیدوارم می کند به روزها ...
امید که باز دستهایم به قلم برود و کاغذ را قلمرو حکومت خود را باز شناسم ...
همیشه باشید

در چشم های یک دیگر خیره می شویم
و از یاد می بریم
دستان هم را ... !
زمین می چرخد ،
جاده می رود ،
و ما را
_ که دست هم را رها کرده ایم _
دور می کند .

تو مرگ بودی
می توانستم تنها تو را داشته باشم
زمانی که همه چیز از دستم رفت .
پل سلان
۲
شعر و بوسه را که داشته باشی ،
مرگ چه د ارد
که از تو بستاند...؟
یانیس ریتسوس
برگردان احمد پوری ، همیشه باشد

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها
که سر به صخره می گذارد ،
غریبی و پاکی
تو را ز وحشت طوفان به سینه می فشرم
عجب سعادت غمناکی !
چادرهای آه
نه گل ، نه شراب
مهی نا پیدا ابر باغ ها و خانه ها
و آوازی که از زمین می جوشد
بی طنین چون نمک از دریا
چگونه برانمش از در ؟
محنت
بومی این خانه است و چادر هایش را
هر جا دلش بخواهد بر پا می دارد
چادر هایی از جنس آه ...


آسمون سنگینه رو دوش زمین
چين رو پيشونی كوهُ ببين
دل به اين روزای آفتابی نده
شب بی ماه پراندوهُ ببين
شب پر از جنازه ی ستاره هاس
با يه حس جعلی تغزلی
مثل يه غلاف شمشيره كه روش
كشيدن نقش و نگار گل گلی
دامنش سياهه از دوده ی آه
آهی كه از ته قلب عاشقاس
حتی ماهُ به اسارت می بره
تا به چشم نياد چه قد دلش سياس
ماه اگه تو آسمون پا می ذاره
علتش چاقوی پشت سرشه
اون می خواد فرار كنه ، نمی دونه
اين جا قبر اول و آخرشه ...

از همه ی کسانی که این همه به من محبت دارند سپاس گزارم...این غیبت دو ماهه را بر من ببخشید و به حساب مشغله های خواسته و نا خواسته بگذارید...همیشه باشید...![]()
درخت پاییز
نشد بشناسمت آخر درخت سبز پاييزی
جلو طوفان مث كوهی ولی باعشق می ريزی
درخت پير بی سايه دلت از جنس بارونه
توآغوش تو می خوابن كبوترهای بی لونه
نمی خوای عاشقت باشم ولی از عشق می خونی
شبيه موج دريايی ، ميای اما نمی مونی
نشد بشناسمت اما يه عمره دل به توبستم
هنوزم «لحظهی ديدار» می لرزه دل ودستم
يه روزی كه نمی دونم تو رو از قصه می گيرم
می شم محو تماشات ُ تو چشمای تو می ميرم

که ماند جای خون توبه ای بر گردن مینا ...
فیاض لاهیجی
